تبليغاتX
روانشناسی مدرن
×××× به وبلاگ روانشناسی مدرن خوش آمدید ××××


روانشناسی مدرن








* * * *

یه روز یه یارویی هر 10 ثانیه با یه آجر می زده توی سرش،یکی دیگه ازش می پرسه چرا اینکار رو می کنی؟ در جواب می گه آخه نمی دونی وقتی نمی زنم چه کیفی داره"
همه ما تا حالا این جک رو خوندیم و بهش خندیدیم ، اما وقتی که کمی بیشتر دربارش فکر می کنیم می بینیم بیشتر واقعیت زندگی ما کاری شبیه همون کوبیدن با آجر توی سر خودمونه! بشینین بشمارین ببینین چندتا از این شرایط برای خودمون درست کردیم و از خودمون یه طورایی امتحان گرفتیم و شرایط سخت برای خودمون ایجاد کردیم و بعدش کلی کیف کردیم! خوب که فکر کنی تعدادش بی شماره!
از این به بعد خواستی به جکی بخندی اول ببین خودت اون کار رو می کنی یا نه بعدش بخند!

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 بهمن1386 ساعت 13:51  توسط مسلم حسینی  | 


پدر یک بچه برای ازبین بردن بد اخلاقی وزود عصبانی نشدن فرزندش به او یک کیسه پر ازمیخ و یک چکش داد و به او گفت هرموقع عصبانی شدی یک میخ به دیوار روبرو بکوب ! روز اول پسرک 30 میخ به دیوار کوبید و روزها و هفته های بعد توانست با کمتر کردن عصبانیت خود میخ های کمتری به دیوار بکوبد . پسرک کم کم آموخت که عصبانی نشدن ازفروکردن این میخ ها به دیوار سخت آسانتر است وبه این ترتیب پسرک این عادت خود را ترک کرد.و شادمانه به پدر خود گفت که سربلند بیرون آمده.
این بار پدر به او یادآوری کرد حالابه ازای هروزی که عصبانی نشود یکی از میخهارا ازدیوار خارج کند .روزها گذشت تابالاخره یک روز پسرک به پدرش روکرد وگفت همه میخها رااز دیوار درآورده است .پدر دست اوراگرفت وبه آن طرف دیواربرد وبه او گفت حالا به سوراخهایی که دردیوار بوجود آورده ای نگاه کن ! این دیوار دیگر هیچ وقت دیوار قبلی نمی شود
.
ما وقتي عصباني مي شويم حرفهايي رامي زنيم كه پس ازآرامش پشيمان ميشويم. كه درحالت خوشبينانه شما ازطرف مقابل معذرت خواهي ميكنيد اما تاثير حرفهايي كه درحالت عصبانيت زده ايد به مثابه فروكردن چاقوئی بر بدن طرف مقابل است وشما می توانی چاقوئی رابه شخصی بزنی وآن رادرآوری ، مهم نیست توچند مرتبه به شخص روبرو خواهی گفت معذرت می خواهم مهم این است که زخم چاقو بربدن شخص روبرو خواهد ماند .

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 آذر1386 ساعت 14:22  توسط مسلم حسینی  | 


● قبل از پریدن، فکر می‌کردم از همه بیچاره‌ترم، اما...

● وقتی که خودم را از بالای ساختمان پرت کردم...
ـ  در طبقهٔ دهم، زن و شوهر به‌ظاهر مهربانی را دیدم که با خشونت، مشغول دعوا بودند!
ـ  در طبقهٔ نهم، ”علی“ قوی‌جثه و پر زور را دیدم که گریه می‌کرد!
ـ  در طبقهٔ هشتم، ”رضا “ داشت گریه می‌کرد، چون نامزدش ترکش کرده بود!
ـ  در طبقهٔ هفتم، ”مریم“ را دیدم که داروی ضدافسردگی هر روزه‌اش را می‌خورد!
ـ  در طبقهٔ ششم، ”مسلم“ بی‌کار را دیدم که هنوز هم، روزی هفت روزنامه می‌خرد تا بلکه کاری پیدا کند!
ـ  در طبقه پنجم، آقای ”احمدی“، به ظاهر بسیار ثروتمند را دیدم که در خلوت، حساب بدهکاری‌هایش را می‌رسید.
ـ  در طبقهٔ چهارم، ”ستاره“ را دیدم که باز هم با نامزدش، کتک‌کاری می‌کرد!
ـ  در طبقهٔ سوم، پیرمردی را دیدم که چشم به راه است تا شاید کسی به دیدنش بیاید!
ـ  در طبقهٔ دوم، ”فاطمه“ را دیدم که به عکس شوهرش که از شش‌ماه قبل، مفقود شده بود، زل زده است!

● قبل از پریدن، فکر می‌کردم از همه بیچار‌ه‌ترم!
اما حالا می‌دانم که هرکس گرفتاری‌ها و نگرانی‌های خودش را دارد.
بعد از دیدن همه، فهمیدم که وضعم آن‌قدرها هم بود نبود!
حالا کسانی‌که همین الان دیدم، دارند به من نگاه می‌کنند.
فکر می‌کنم آنان بعد از دیدن من با خودشان، فکر می‌کنند که وضع‌شان آن‌قدرها هم بد نیست!

+ نوشته شده در  شنبه 19 آبان1386 ساعت 10:15  توسط مسلم حسینی  | 


 

سلام امروز باداستان دو قورباغه شروع میکنم ومیخواهم ازآ ن به یک نتیجه گیری برسم اما ابتدا داستان راباهم مرور میکنیم.

چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از قورباغه ها به داخل گودال عمیقی افتادند. بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است به دو قورباغه دیگر گفتند دیگر چاره ای نیست شما به زودی خواهید مرد. دو قورباغه این حرفها را نادیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند.اما قورباغه های دیگر دایما" به آنها میگفتند که دست از تلاش بردارید ،چون نمی توانید از گودال خارج شوید،و  به زودی خواهید مرد. با لاخره یکی از دو قورباغه ، تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت. او پس از مدتی مرد . اما قورباغه دیگر با حداکثر توانش برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد  بقیه قورباغه ها فریاد می زدند دست از تلاش بردار ، اما او با توان بیشتری تلاش می کرد و بالاخره از گودال خارج شد. وقتی از گودال خارج شد بقیه قورباغه ها از او پرسیدند مگر تو حرف های ما را نشنیدی؟ و بعد معلوم شد که قورباغه  ناشنواست و در واقع او در تمام این مدت فکر می کرد که دیگران او را تشویق می کنند.

نتیجه گیری ازدیدگاه روان شناسان :

تشویق وتنبیه در به نتیجه رسیدن اهداف به همان اندازه مهم است که بازوان ما فعالیت میکنند .اگر تشویق نباشد انگیزه ای برای ادامه فعالیت نمی ماند.

نتیجه گیری اخلاقی:

بعضی وقتها برای ادامه کار اگر به نتیجه آن کار ایمان داشته باشیم بدون توجه به اینکه دیگران چه می گویند کارخود را ادامه می دهیم مثل نوشتن همین مطلب که دوستم میگوید پسر مگه بیکاری پاشو بریم نهار گشنمه. ولی من ول کن قضیه نیستم.

فعلا" تابعد .

+ نوشته شده در  شنبه 5 آبان1386 ساعت 11:46  توسط مسلم حسینی  | 



JavaScript Codes